تبليغاتX
سپندار

سپندار

ادبی

سه قطره مانده

به چكيدنت انگار بود

گوشه اي از زمين را سحر شدي


+ نوشته شده در  یکشنبه 14 اسفند1390ساعت 13:20  توسط مسعود احمدی  | 

انتخابات اگر آزاد بود

من نگاه تورا برميگزيدم

ودرانقلاب رنگين چشمهايت

آزادي را فرياد ميكردم


+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 اسفند1390ساعت 10:14  توسط مسعود احمدی  | 

شعرهایی از شیرکو بیکس شاعر بزرگ کرد

 

1

داركوب اگر عاشق شود

رازی نهان نمی‌ماند

هر آنچه را كه هست

بعد از دو روزی

بر ساقه و تنه‌ی درختان می‌كوبد و

جمله جهان می‌فهمند!

(ازگل تا خاكستر)

 

 

۲

پروانه! غم مخور

كه عمرت بدین كوتهی است،

غم مخور .

در این چشم بهم زدن

آن اندازه كه تو

عمرِ دراز به شعر بخشیده‌ای

عمر نوح نبخشیده،

پروانه غم مخور!

(ازگل تا خاكستر)

 

 

 ۳

خزان گفت:

در این باغ

و در میان این همه رستنی و

دار و درخت

پس از آمدنم

تنها چند درخت

رنگ سبزشان را

هنوز خواهند داشت!

زندگی گفت:

روی این زمین و

در میان میلیاردها از این مردم

پس از رفتنِ من و آمدنِ مرگ

تنها عده‌ای

آینه و

پرتو روشن جاوید را

هنوز خواهند داشت!

فردایی بس دور هم

به من گفت:

در میان این همه چكامه و شعر

كه روئیده‌ در باغچه‌ات

من كه بیایم

بیشترشان را باد برده است و

برگریزان پوشانده،

تنها اندكی  خواهند ماند

كه من در آرزوی دیدارشان باشم!

(ازگل تا خاكستر)

 

 

 ۴

واژه‌گانی كه در كودكی

رعشه می‌گیرند و مدام

شبها در خواب هذیان می‌گویند؛

در بزرگسالی

بدل به شعر می‌شوند.

(ازگل تا خاكستر)

 

 

۵

تنها من غریبِ خانه‌ی خود نیستم

خانه هم غریبِ محله و

محله غریبِ شهر و

شهر هم غریبِ كشور است

كشور غریبِ جهان و

جهان غریبِ گردون.

(70پنجره‌ی سیّار)

 

 

 

۶

من اگر خود هم فرصت نكردم

نزد هر اندوه و آرزویم

واژه‌ای را می‌فرستم؛

واژه‌ی «خیس» را نزد ابری كه

دلتنگ است و نمی‌بارد

واژه‌ی «سبز» را نزد درختی كه

جنگل بازنشسته‌اش كرده،

واژه‌ی «جرأت» را نزد لانه‌ای كه

باد كاملاً بیزارش ساخته،

واژه‌ی «آفتاب» را نزد سایه‌ای كه

سرما به تب‌ولرزش انداخته،

واژه‌ی «نو» را نزد شعری كه

برگ و بار تازه نمی‌دهد!

اما من خویشتن مردی

بسیار بدگمانم

هرچه می‌كوشم بجای خود

نمی‌توانم واژه‌ی

«بوس» و«رقص» و«لمیدن» یا

چند واژه‌ی دیگر را ... هرگز ... هرگز

نزد دلدار بفرستم،

می‌ترسم از اینكه، می‌ترسم...

این است كه حتماً

باید خود بروم!

(70پنجره‌ی سیّار)

 

 

۷

در رگهای ریز یك برگ

بیشه‌ها را می‌بینم و

در قطره‌ای آب، دریا را

در كلوخی كوچك

سرزمین و

در دیدگانِ تو

آسمانِ بیكران را!

(70پنجره‌ی سیّار)

 

 

۸

می‌خواهم كَر باشم

در مقابل «دروغ»،

رویارویِ  مرگِ عزیزان

خواه ناخواه

كور می‌شوم، لال می‌شوم

و در برابر «حقیقت»

همیشه باید خم شده و

كُرنش كنم.

اما من

روزهای كَر شدنم

از حدِ شمار بیرون است

روزهای لال و كور شدنم

كم نیست

و روزهای كُرنشم

بسیار نادر است!

(70پنجره‌ی سیّار)

 

 

 

۹

هر زمان كه باغ

خش خشِ برگهای ریخته‌اش را

شنید

آنهنگام با خویشتن

به پچ‌پچ افتاده و

بهارهای یادگار را

بخاطر می‌آورد.

(70پنجره‌ی سیّار)

 

 

 

 

۱۰

ـ اگر ـ

خدایا

اگر دوزخی بودم

با آن آتش بسوزانم

كه از انفال برخاست.

خدایا

اگر بهشتی بودم

آن چهل حوری ارزانی‌ات

این حوریم را بازگردان.

(دریا و آبخیز)

 

 

۱۱

ـ باده ـ

تو ای باده!

هر شب بیا پیشم

نه در بزن و

نه بپرس كه آیا

خانه‌ام یا نه؟

من همیشه اینجایم

در سرزمینی تهی و صمٌ‌بكم

چه بگویم و كجا روم؟

(دریا و آبخیز)

 

 

 

 ۱۲

پیرزنی «باوَنور»ی

طوطی‌اش را یاد داده بود

مدام می‌گفت:

من هرگز روزی از روزها

ندیده‌ام؛

نه تنها خودِ خدا

كه حتّی مأمور سرشماری‌ هم

به ما بزند!

(دریا و آبخیز)

 

 

 

۱۳

ـ بلندترین چكامه ـ

این خزان را سراسر

به گردآوردن واژه

مشغول خواهم بود

بر آنم كه در زمستان

بلندترین چكامه را

برای عشقت بسرایم.

(دریا و آبخیز)

 

 

 

۱۴

ـ خروس ـ

سپیده‌دم بود

تنها خروسی دید

دختر عاشقِ روستا را

در كُنج كاهدانی

چگونه سربریدند!

این بود كه او

به لانه‌اش بازگشت و

اعتصاب كرد و پیمان بست

كه دیگر سپیده‌دمان نخواند!

(دریا و آبخیز)

 

 

 ۱۵

ـ پاسخ ـ

پس از مرگ حلبچه

شكایت‌نامه‌ای بلند به خدا نوشتم

قبل از هر كسی

پیش درختی خواندمش

درخت گریست!

در كنار او پرنده‌ای پستچی

گفت:

اما چه كسی نامه‌ات را می‌رساند؟

روی من حساب نكن

من به عرش خدا نمی‌رسم!

شباهنگام

فرشته‌ی سیه‌پوشِ شعرم

گفت: غم مخور

من می‌برمش تا كهكشان

اما قول نمی‌دهم

او تحویلش بگیرد

تو خود می‌دانی

كه خداوند بزرگ را

چه كس می‌بیند؟

گفتم: سپاسگزارم ... پرواز كن!

فرشته‌ی الهام

شكایت‌نامه  را با خود برد و پرید...

فردا كه بازگشت

مسئول درجه چهارِ دفترِ خدا

«عبید» نامی

زیر همان شكایت‌نامه

با زبان عربی نوشته بود:

اَبله

به عربی ترجمه‌اش كن

اینجا كسی كُردی نمی‌فهمد و

به خدایش نمی‌رسانیم!

(دریا و آبخیز)

 

 

 

 ۱۶

ـ طوق ـ

ای فریادِ خون‌آلودِ زن

خواستار كدام یكسانی‌ای

كه چون من باشی!

كه هنوز خود مردی‌ام

پاسبانِ خرافات و

طوق در گردنِ غیبیات و

عقلم اسیر است؟

(دریا و آبخیز)

 

 www.halvada.blogfa.com     

+ نوشته شده در  شنبه 6 اسفند1390ساعت 10:21  توسط مسعود احمدی  | 

تهران

شعریست از آزادی تا امام حسین.

دماوند را رها کنید دماوند مرده است.

آزادی
- با ستونهایی از پیرمردها وگداها وماشینها و فریاد رسالت -

آهسته آهسته
درمسیر انقلاب
محو میشود.
بعضی ها ازتوحید میروند تا باز هم آزادی
آهسته آهسته
درمسیر انقلاب محو شود

 محو شود وجوانکی انقلاب رابه نجوای ترسآلودفیلم ونوارزمزمه کند

انقلاب سرشار از تست چهار جواب دارد

ماشینها وفریاد آزادی
ماشینها وفریاد پیروزی
ماشینها وفریاد کارگر
ماشینها وفریاد امام حسین
-همانها که نميخواهند به آزادي بازگردند

فردوسی هم حماسه انقلاب است که به امام حسین ختم میشود

وقتی مفتح همان سعدی است

وقتی پلی می تواند قلب حافظ را تا تقاطع جمهوری بشکافد

امام زمان هم جایی از ولیعصر می اندیشد که سپاه نزدیکست و
اینجا امام حسین است
پرازقهوه خانه وسینما
ظهرعاشورا درمرخصی درون شهری سربازها موج میزند
مسافر اما میگوید
امام حسین شوکران میشود
وقتی بخاطر یک مشت دلار میخواهد زنده بماند
تهران شعریست ازآزادی تا امام حسین

دماوند را رهاکنید دماوند مرده است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 اسفند1390ساعت 10:44  توسط مسعود احمدی  | 

عیب ازتونبود


شانس نیاوردی

وشاعری کثیف نصیبت شد


مردی هزاران خنجرش درپس و

رویای خنجرزدن به هزارانش درپیش


حتما گناه مابودکه ازتوحتی

گوری برای گریستن هم باقی نمانده


به دستهایم نگاه میکنم

قطره شرمی می چکد
         که جنایتی هم مرتکب نشدیم


روزگاری گذشت

دورانی.....
روزگاری به نامردی پنهان ما
ومردانگی حضورتان گذشت


حیف که روزتمام شد

وخورشیدبه غرب وپرنده ای به جنوب پرکشید

شعرهاسرد

وروزگاربعدتان لاکردارشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 اسفند1390ساعت 10:37  توسط مسعود احمدی  | 

دست هایی ناشناس
توهم مرا نقش میزد
وهیچوقت نفهمیدم
نبض بادها دردست کیست
من مردرفتن نبودم
تکه ای بودم
ایستاده درجایی ازعمر رفته ات
که بیایی وپشت سرش بگذاری
*******
مرد ایستاد
بادسرداز فروتنی بناگوش گذشت
ورفت وبه زندگی پیوست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1390ساعت 9:55  توسط مسعود احمدی  | 

ماشین عبور کرد
لحظه ای بر باد رفت
و یک ثانیه مرد
گربه از سطل آشغال روی اعصابمان پرید
کودکی پای بوته زندگی ما شاشید
و شهرآغاز شد............

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1390ساعت 9:53  توسط مسعود احمدی  | 

4 فروردین 88 - 14:15
ازجنگلهای ماراهیست ازمیان درختان ومخملی ازسنگ که به تخت میرزا میرسد...............
آخ میرزا
حسرتی که بدل نشد...
دلی که پوسیددررطوبت شمال
سری که مثل کبک زیربرف ماند
خونی که روی برفهاریخت
و آب شدورفت زیرخاک.....
ازجایش اما گلی نرویید
واهل اینهمه ابادی
اینهمه آدم همه فن حریف
که یحتمل ختم همه مادرقحبه هابودند
هرکدام 12 بچه آوردند
ونفهمیدند که چه وقت بود
وشب ازنیمه کدام گوساله عبورمیکرد
که میرزا به تخت میرزا نشست
وتاجی ازبرف برسرگذاشت
....ازجنگل های ماراهیست
+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مرداد1390ساعت 10:28  توسط مسعود احمدی  | 

دوباره پدر بزرگ

ساعت

چهار صبح زمستاني که پدر بزرگ مرد

نبض آسمان ادامه سقف خانه ما بود که پدر بزرگ را برد .... و مادر بزرگ که روي نمد نشسته بود و ميگفت خاک بر سر شدم....و کوه با تمام عظمتش روي سرم خراب شده است....از پنجره آن بالا را ميديدم .تيغه کوه را که از وسط نصف شده بود و باز پدربزرگ .....آنروز که مردم براي درخت بالاي تپه نامراديشان قرباني ندادند سواري با شمشير تيغه کوه را از وسط نصف کرد و شد گردنه شمشير بر و باز پدر بزرگ که ديگر ميدانستم سرماي استخوان سوز هم از همانجا زبانه ميکشد و باز پدر بزرگ که ديگر ميدانستم وقتي آخرين جنگلي را غير جنگلي ها دفن کردند سرما استخوان سوز شد و باز پدر بزرگ که ميخواست راه باران را بر سقف خانه ببندد که مادر بزرگ بر روي نمد نشسته بود و ميگفت خاک برسر شدم  و ساعت چهارصبح زمستاني بود که پدر بزرگ مرد.

تقديم به پدر بزرگ تا فاتحه اي باشد براي روح پاک و بيقرارش

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 آذر1389ساعت 14:5  توسط مسعود احمدی  | 

باد

مردانگي انديشه ات را ستود

که اينچنين به تکاپوي ريشه ها برخاست

وخشم

از سينه عاشق تو زبانه کشيد

که به تکرار نشست

درتازه ترين شکل تاريخ

ليلي را

عجيب غزلي بود

تنبور ميشدي و زخمه بر پيکر اسطوره ها ميزدي

به رخش مينشستي و روياي رستم را

بر توران زمين همين خيابانها هي ميکردي

هي هي.....


مگر اين غربت نيست؟

بختت سر به آسمان گذاشت

حجله ات به خون بسته همانند شد

خطبه ات را هفت بار خواندند

سکوت کردي اما

هي هي هي

تو در خشم نقطه هاي واژه انسان متروک ماندي

وبشر عمريست هنوز که شعر ميگويد اما

هيچ غزلي جز باد نتوانسته است که بگويم

مردانگي اندشه ات را ستود

پاييز 1380 - کرج


+ نوشته شده در  جمعه 30 مهر1389ساعت 20:11  توسط مسعود احمدی  |